محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3760

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آمدند و به تعهد خويش وفا كرد . گويد : نامه هاى حجاج دربارهء ابن اشعث مكرر به رتبيل مىرسيد كه او را پيش من فرست و گر نه قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست سرزمين ترا با يك هزار جنگاور درهم مىكوبم . گويد : يكى از مردم بنى تميم به نام عبيد پسر ابى سبيع به نزد رتبيل بود و به دو گفت : « براى تو از حجاج فرمانى مىگيرم كه هفت سال از سرزمين تو خراج نگيرد ، به شرط آنكه ابن اشعث را به دو تسليم كنى » رتبيل گفت : « اگر چنين كردى هر چه بخواهى پيش من دارى » گويد : عبيد به حجاج نامه نوشت و به دو خبر داد كه رتبيل نافرمانى من نمىكند و او را وانخواهم گذاشت تا ابن اشعث را بفرستد . گويد : حجاج براى اى كار مالى به عبيد داد ، از رتبيل نى . براى آن مالى گرفت . آنگاه رتبل سر ابن اشعث را پيش حجاج فرستاد و حجاج چيزى را كه به موجب صلح از او مىگرفت به مدت هفت سال به وى بخشيد . گويد : حجاج مىگفته بود : « رتبيل ، دشمن خدا را سوى من فرستاد و او خويشتن را از بام بينداخت و بمرد . » سليمان بن ابى راشد گويد : از مليكه دختر يزيد شنيدم كه مىگفت : « به خدا وقتى ابن اشعث مىمرد سرش بر ران من بود ، سل او را كشت و چون بمرد و خواستند به خاكش كنند ، رتبيل كسى فرستاد و سرش را بريد و پيش حجاج فرستاد و هيجده كس از خاندان اشعث را گرفت و به نزد خويش بداشت ، ياران ابن اشعث را كه با وى بودند رها كرد به حجاج نوشت كه هيجده كس از خاندان ابن اشعث را گرفته . حجاج به دو نوشت كه گردنشان را بزن و سرهايشان را پيش من فرست كه نمىخواست آنها - را زنده پيش وى برند و عفوشان را از عبد الملك بخواهند و كسى از آنها را واگذارد . دربارهء كار ابن ابى سبيع و ابن اشعث جز آنچه آوردم روايتى هست كه از